...فراموشم نکن
هر کس مرا دید تو را نفرین کرد.افسوس که هیچ کس مرا ندید.
من کفن پاره کنم زندگی از سر گیرم آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس مرغ دل خانه در ایوان تو دارد عباس ابر هرگاه که می بارد ز اندوهی بغض شرم از تشنگی روی تو دارد عباس نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده صدا که مرحم فریاد بود زخم مرا به پیش درد عظیم دلم خجل مانده از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست در حسرت دیدار تو آواره ترینم هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست من برای تو چی هستم کوه تنهای تحمل بین ما پل عذابه من خسته پایه ی پل کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکسته ام تو بخونی تو بدونی از خودم بیش از تو خستم از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم نه صبورم و نه عاشق من تجلی عذابم تو سراپا بی خیالی من همه تحمل درد تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستم و تا کرد دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی ست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی و گل یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها از آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند... این روزها مثل روزهای آخر پائیز است به زودی برف می آید و ما همدیگر را هرگز نخواهیم دید. اولی کلمه بود که عشق را نوشت دیگری صدا بود که عاشقی را خواند سومی ساز بود که هر دو را نواخت ما سه نفر یکی بودیم. هنگامی که قایق های نجات رسیدند سرهایمان را زیر آب بردیم. ما غرق شدیم ما دریا را دوست داشتیم. با رای دادن چیزی تغییر کند سیاستمداران حتما آن را از بین می بردند. ولتر تو از دور می آیی به من نزدیک می شوی ولی از من می گذری. پ ن:این عکس و که دیدم این چند خط از نوار مغزم گذشت. پ ن:نوشتمش. عرض تسلیت به پیشگاه مقدس حضرت ولی عصر(عج) یاد داری آمدم در خانه ات شد وجودم مشعل کاشانه ات آن زمان نه ساله بودم یا علی مثل برگ لاله بودم یا علی مادرم آن شب علی زنده نبود قلبم این سان از غم آکنده نبود من دو تا بودم به پا چنگم زدند بار شیشه داشتم سنگم زدند درد دارم درد پهلو یا علی درد سینه درد زانو یا علی دردهایی می کشم ناگفتنی ست فکر تابوتی که زهرا رفتنی ست راحت از فکر و خیالم کن علی جان زهرایت حلالم کن علی بعضی وقت ها: از بس خستم که خوابم نمی بره. از بس می خوابیدم که حال ندارم بیدار بشم. از بس گرسنم میشه که نای غذا خوردن واسم نمی مونه. اونقدر می خورم که تا دو روز هیچی نمی تونم بخورم. اونقدر می خندم که اشکم در میاد. اونقدر گریه می کنم که خندم می گیره. اونقدر راه میرم که پاهام دیگه دنبالم نمیان. از نشستن زیاد ،جام و میدم به یه نفر دیگه و می گم:می خوام یکم بایستم،شما بشینید. از ندیدن زیاد حالت چهره اش یادم میره و مجبورم کلی به مغزم فشار بیارم تا دوباره تو ذهنم ببینمش. گاهی چون زیاد باهاش هستم ازش می خوام که تا چند وقت هم دیگرو نبینیم. اونقدرتنها می شم که حتی وجود خودمم حس نمی کنم. پیش اومده که واسه دیدن دوستام کلی وقت کم آوردم. بعضی وقتها شده که دو روز تلفنم زنگ نخورده. بعضی وقتها هم هر کی زنگ می زنه گله داره که چرا همش پشت خطم. اونقدر به خدا نزدیک می شم که هوس مرگ می کنم. بعضی وقتها هم از ترس مرگ به روی خودم نمیارم که خدا یی هم هست. بعضی وقتها از پول زیادی به گدای سر چهارراه 5000تومنی میدم. بعضی وقتها گیر 500تومن می شم و می مونم چه بکنم. در کل: گاه چون ابر بهاران سرکش گاه چون برف زمستان آرام پ ن:امیدوارم یه روزی خوب بشم. پ ن:کاش می شد اما نمیشه. که فراموش شدگان فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند. روزی برادر می شویم روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست. احمد شاملو دیگری تاب وتب ازدواج همه جا را فرا گرفته بود. کارت دعوت ها همه فرستاده شدند. اما ناگهان رفتار زن عوض می شود.بعد از یک دعوا زن می گوید:((همه چیز تمام شد.)) از مرد می خواهد که برود. مرد می پرسد :((آخه چرا؟چی شد که یک دفعه اینطوری شدی ؟)) مرد به سختی برای همه می نویسد:((متاسفانه مراسم برگزار نمی شود.)) یک هفته می گذرد و یک هفته ی دیگر. مرد به شدت برای زن دلتنگ می شود.به آپارتمان زن می رود و در می زند. صدای زن را می شنود که می گوید: هی عزیزم میشه در را باز کنی؟؟ وقتی چند لحظه پیش از شروع پرده اول ستاره نمایش افتاد و مرد کارگردان گفت:((نمایش باید اجراء شود.))امشب به جای بازیگر کار آموز ستاره ی نمایش باید نقش جسد را بازی کند. بازیگر کار آموز به سرعت تغییر لباس داد. اجرای او عالی بود.ستاره آخرین نقشش را بی نقص بازی کرد. بازیگر کار آموز موقع تعظیم در برابر طوفانی از کف زدنهای پر شور سرنگی را که در جیب داشت لمس کرد. دوستی نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز ساقه ی ترد و ظریفی دارد بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد جان این ساقه ی نازک را -دانسته- می آزارد. امسال هم با تمام خوبی ها و بدی هاش گذشت. همه ی اتفاقاتی که افتاد لطف خدا بوده و جزئی از سرنوشت ما. باید از خدا متشکر باشیم که اجازه داد باز هم سبز شدن درختهای حیاطمون رو ببینیم. یادمون نره که خیلی ها بین ما بودند و الان دیگه نیستند و نمی تونند که باشند. یزدان پاک تو را سپاس. سبز باشید. یادم میاد یادم میاد اون شب سرد زمستون ما با هم می رفتیم تو خلوت خیابون تو نم نمای بارون ما با چشمای گریون زیر لب می گفتیم لعنت به این زمستون یادم میاد یادم میاد یه روز و روزگاری واسه هم می نوشتیم رو درخت ها یادگاری همه درخت هارو بریدن همه شاخه هاش و چیدن با جدائی بین ما نفسی راحت کشیدن یه شبی سرد و سیاه بود آسمون بدون ماه بود روزگار با عشق ما یه رفیق نیمه راه بود رفتی دنیا بی وفا شد زندگی دشمن ما شد قصه ی تلخ عشق ما قصه ی عشق عاشقها شد یادم میاد یادم میاد بیداری های شبونه واسه هم می نوشتیم نامه های عاشقونه دلامون خونه ی درد زندگی تاریک و سرد ای وای وای بر ما اون روزها دیگه بر نمی گرده عجب شبی بود شب آخر شبی که رفتی سفر شبی که یادم نمی ره صد دفعه مردم تا سحر یادم میاد شب آخرو بسته بودم پشت در و بهت می گفتم که نرو فراموش کن این سفرو تنها می رفتم... در بی چراغی شب ها می رفتم.دستهایم از یاد مشعل تهی شده بودند.همی ستاره هایم به تاریکی فرو رفته بودند.مشت من ساعت خشک طپش ها را می فشرد.لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پربود. تنها می رفتم می شنوی تنها. دره ها عبور غمناک مرا می جستند و من می رفتم تا در پایان خود فرو افتم. من از شادابی باغ زمرد کودکی به بی راه افتاده بودم.آئینه ها در انتظار تصویرم بودند و من می رفتم تا در پایان خود فرو افتم. ناگهان تو از بی راهه ای میان دو تاریکی به من پیوستی وصدای نفس هایم با طرح تو در آمیخت. من از اوج تاریک به بی نهایت آفتاب رسیده بودم. تنهائی هایم را به عمیق ترین قبر در گورستان فراموشی ها سپرده بودم. افسوس که تو هم تنهایم گذاشتی. من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پرازآدم هست پس چرا دل تنهاست؟ تمام حرف دل من این است من عشق را به نام تو آغاز کرده ام در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا دل ها سرد است و اندیشه ها پوچ قلم را به خاک بسپارید در گورستان سرد خاموشی ها بگذارید این دیوانه بیش از این در سطر و سینه اش بگرید می خواهم تنها باشم و تنها بسوزم زیرا در کوره راه هراس انگیز زندگی هستم ونگران تر از همیشه. ای زندگی کوتهم مرا ترک کن بگذار بگریم... بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند و گنجشک ها جدی جدی می میرند آدم ها شوخی شوخی حرف می زنند و بعضی قلبها جدی جدی می شکنند تو شوخی شوخی می خندی و من جدی جدی عاشقت می شم. آخرین بوسه در شیرینی بوسه هایمان غرق بودیم که شوری اشک را بر لبانمان احساس کردیم و دریافتیم که این بوسه بوسه ی تلخ جدائیست. اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم وگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر رهگذر تو جای می گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی وگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی مرا می شکستی 















| Design By : Night Skin |





